تبليغاتX
وصال

وصال

شهدا

نماز

تو گردان شایعه شد.
ـ نماز نمی خونه!
گفتن:
«تو که رفیق اونی، بهش تذکر بده!»
باور نکردم و گفتم:
«لابد می خواد ریا نشه، پنهانی می خوانه.»
وقتی دو نفری توی سنگر کمین جزیره ی مجنون، بیست و چهار ساعت نگهبان شدیم
با چشم خودم دیدم که نماز نمی خواند! توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سر
حرف را باز کنم.
ـ تو که برای خدا می جنگی، حیفه نیس نماز نخونی...
لبخندی و گفت:
«یادم می دی نماز خوندن رو!»
ـ بلد نیسی!؟
ـ نه، تا حالا نخوندم!
همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره ی شصت دشمن، تا جایی که خستگی
اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم. 
توی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند. دو نفر نگهبان بعد با قایق
پارویی که آمدند و جای ما را گرفتند. سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را
شکافتیم. هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره شصت توی آب هور خورد و پارو از
دستش افتاد. آرام که کف قایق خواباندمش، لبخند کم رنگی زد. با انگشت روی سینه
اش صلیب کشید و چشمش به آسمان یکی شد....
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:23  توسط راوی  | 

هفت سين عشق

سلام به همه همرزمان عزيز

اين يه هفت سين از زبان خدا


 1-ســلامٌ قــــولاً مِــــن رَبِّ رحیـــــم . یس/58

2-ســـلامٌ علـــی نـــوح ٍ فـــی العـــالمیــــن .  صافات /79

3-ســـلامٌ علــــی اِبـراهیــم .  صافات/109

4- ســـلامُ عـَلــی مـوُســـی و هــارون . صافات/120

5-ســـلامُ علـــی آلِ یـــاسیـن .  صافات/130

6- ســلامٌ عـَلیـکُم طِبـتـــُم فــادخــُلوُهـــا خــالدیـن . زمر/73

7-ســلامُ هــیَ حتّــی مَـطلَـــعِ الفـَــجـر.  قدر/5



اينم هفت سين شهدايي

1-سيمينوف

2-سرنيزه

3-سيم خاردار

4-سيم چين

5-سوزن اسلحه

6-سمبه اسلحه

7-سيم تله


شهدا نوشت:

بچه ها توي سال 89 شهدايي زندگي كرديم يا اينكه خون به دل شهدا كرديم؟؟؟؟؟؟؟

عيد نوشت:

سال نوي همگي همرزماي عزيز مبارك باشه اميدوارم سال 90 براي همه سال بسيار خوبي باشه

دعا نوشت:

خدايا سال 90 رو سال ظهور امام زمانمون قرار بده

اللهم عجل لوليك الفرج

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 10:8  توسط راوی  | 

غروب سفر

ما اومديم.....

كاروان ما اومد

اما يك كاروان اونجا موند

كارواني از دلهاي ما.....

توي ساختمون گردان حبيب طبقه پنجم مقر شهيد علمدار

توي حسينيه حاج همت

توي گردان تخريب

توي قتلگاه شيخي

توي كانال شرهاني

توي امواج مغرور اروند

توي شلمچه

براستي از اين طرف بوي كربلا مي آيد

توي طلاييه

توي سه راهي شهادت

جايي كه هر كي مياد روضه ابالفضل ميخونه...

شايد به خاطر اينه كه شبيه علقمه هستش

شايدم برا همينه كه حاج حسين خرازي اينجا دستشو داده

توي رمل هاي فكه

توي غربت چزابه

توي قتلگاه هويزه


پي نوشت:

جا همتون خالي بود......


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 12:56  توسط راوی  | 

تا سفر به آسمان

با وضو وارد شويد (دوكوهه)

«دوكوهه» آخرين ايستگاه قطار بود؛ بچه­ها از همين جا به مناطق مختلف در خطوط مقدم اعزام مي­شدند. دوكوهه نام آشناي همه رزمنده‌هاست. ردپاي همه شهيدان را مي­تواني توي دوكوهه پيدا كني. دوكوهه پادگاني نزديك انديمشك و متعلق به ارتش كه زمان جنگ، بخش جنوبي آن سهم سپاه شد.

اين ساختمان‌هاي خالي هر كدام حكايتي هستند براي خودشان. گوش‌ات را روي ديوار هر كدام كه بگذاري، صدايي مي­شنوي. صداي يكي كه روضه­ قاسم مي­خواند، صداي كسي كه روضه­ علي اكبر...، اينجا ديوارها هم چون بچه‌ها زخمي­اند هنوز. نگاه كن شايد پوكه فشنگي تو را مهمان گذشته كند، تعجب نكن. گاهي وقتها، عراقي‌ها بمبهايشان را يكراست سر همين پادگان خالي مي­كردند، تا شايد اينجا خالي شود.

همه بودند. اصفهاني، اراكي، همداني، خراساني همه لهجه‌اي صبح‌ها ورزش صبحگاهي داشتند؛ يك، دو، سه... شهيد! اگر خوب گوش كني صداي دلنشين شهيد گلستاني را هم مي­شنوي. كه با صداي دلنشين پادگان را گلستان مي‌كرد، هنوز صدايش از بلندگوهاي سرتاسر پادگان مي­آيد: اللهم اجعل صباحنا، صباح الابرار...

تابلوي تيپها و گردانها را هنوز برنداشته­اند، خوش سليقگي كرده­اند تا تو بروي و بخواني: حمزه، كميل، ميثم، سلمان، مالك، عمار، ابوذر... اينجا همه شيطنت مي­كنند، سر به سر هم مي­گذراند، شور و حال دارند. به خوبي مي­دانند كه بعد از عمليات، خيلي­هايشان پرنده مي‌شوند، بچه­ها مي­گردند تا براي سفر آسماني­شان، همسفر پيدا كنند.

گاهي كه عملياتي در پيش باشد، دوكوهه پر از نيرو مي‌شود. آنقدر كه فضاي اطراف ساختمانها هم چادرهاي بزرگ و كوچك برپا مي­كنند. آن وقت تو فكر كن دم اذان است. دوكوهه است و يك حوض كوچك و يك حسينيه­ كوچك. بسيجي­ها مي‌ريزند دور حوض، اصلا صف مي­گيرند دور حوض. «قربان دستت، داري مي‌روي حسينيه به امام جماعت هم بگو قامت نبندد ما هم برسيم!» چه دست‌ها كه در اين حوض وضو نگرفت و در ميدان مين نيفتادند.

نمازهاي حسينيه حال و هواي ديگري داشت. سرسري نبود. همه­اش تضرع و گريه و خوف... تن آدم مي­لرزيد. اين همه يار خميني ؟! كه همه چيزشان را فداي نگاه او مي‌كنند. خدايا اگر مهدي(عج) مي‌آمد چه مي‌شد؟!

دوكوهه، سردار زياد داشت. حاج احمد متوسليان، حاج همت و... . همت مي­گفت فرمانده­اي كه عقب بنشيند و بخواهد هدايت كند، نداريم. خودش مي­رفت خط مقدم. آخرش هم شد سردار بي­سر خيبر. اسم حسينيه هم شد «حاج همت». بايد همت كني تا به راز نهفته دوكوهه پي ببري.

وقت عمليات، سكوت پر معنا و حزن انگيزي فضاي پادگان دوكوهه را فرا مي­گيرد. كسي هم اگر مي­ماند، همه­اش به اين فكر مي­كرد كه حالا سينه چند نفر، سپر گلوله­هاي دشمن شده است. نه فقط ايمان و خلوص بلكه، حس ميهن پرستي را هم بايد در چشم­هاي رزمنده­هاي اينجا پيدا مي­كردي. خانه و زندگي و سرمايه جانشان را مي­دادند براي اين يك وجب خاك، «ايران!»، راستي كجا بودند آناني كه در بد حادثه در كنار شومينه‌ها در دل زمستان لم مي‌زدند، به ياران خميني ناسزا مي‌گفتند و دم از ايران مي‌زدند، كجا بودند آناني كه يك لحظه گرماي پنجاه درجة جنوب را درك نكردند و در رستوران‌هاي شمال شهر بستني هفت‌رنگ ايتاليايي مي‌خوردند و دم از ايران مي‌زدند.

اگر شلمچه را با غروبش مي­شناسند، دوكوهه را هم با شبهايش مي‌شناسند. دلت مي­خواهد توي تاريكي شب، لابه­لاي اين ساختمانها پيچ و تاب بخوري، بروي، بيايي و در اين رفتن و آمدن‌ها، بعضي حقايق­، دستگيرت شود.

اين وسط، چاشني ديوانگي­هاي تو، جملاتي است از شهيد سبز، سيد مرتضي آويني كه تو را همراهي مي­كند قدم به قدم.

«دوكوهه مغموم است و دلتنگ ياران عاشورايي خويش است...» و مي‌تواني بفهمي «شرف المكان بالمكين» يعني چه؟ يعني كسي كه روزي اينجا نشسته بود، وضو گرفته بود نمازخوانده بود. اهل آسمان بود پس اينجا آسمان است نه!

يكي از بسيجي­ها روي يكي از ديوارها نوشته: «اي كساني كه بعداً به اين ساختمان­ها مي­آييد، تو را به خدا با وضو وارد شويد.»

«دوكوهه مغموم مباش كه ياران آخر الزماني­ات از راه مي­رسند...» و شايد تو هم يكي از آنها باشي.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 20:7  توسط راوی  | 

تا سفر به آسمان

سرزمين نبردهاي تن به تانك (هويزه)

نام خرمشهر را كه مي‌شنوي (حتي اگر موضوع سخن دفاع مقدس نباشد) بي‌اختيار در ذهنت مي‌نشيند دفاع مردانه، كوچه به كوچه دويدن‌ها، خانه به خانه جنگيدن‌ها و چهره معصوم جهان‌آرا. وقتي نام آبادان را مي‌بري آنچه به ذهنت مي‌رسد پيرمردي است كه سوار بر دوچرخه ركاب مي‌زند تا خود را به مقر سپاه آبادان برساند و خبر نفوذ دشمن از سوي نخل‌ها را به بچه‌هاي سپاه بدهد. نبرد در ميان نخل‌ها، فرار و به آب زدن دشمن و داغ حسرت اشغال شهر بر دل‌هاي سياه، تصاوير ديگري است كه كلمه آبادان با خود به ذهن مي‌آورد. وقتي مي‌گويي دزفول ياد موشك و آوار و كودكان بي‌جان و مادران زار نشسته بر آوار مي‌افتي و دهلاويه چمران را به ياد تو مي‌آورد، نبرد در دشت‌هاي همواره و عقب‌نشيني تانك‌ها. هويزه با شهيد علم‌الهدي عجين است. با خاطرات نبرد نابرابر عده‌اي محدود در مقابل لشكر تانك‌ها و به خون غلتيدن‌هاي جوانان مؤمن و...

محمدحسين قدوسي، فرزند شهيد قدوسي بود و نوة علامه طباطبايي. تير خورده بود به سينه‌اش و داشت دست و پا مي‌زد. رفتم كمكش كنم و شايد زخمش را ببندم. جلوتر كه رفتم، ديدم دارد با خون سينه‌اش وضو مي‌گيرد... مبهوت مانده بودم. گفت كمكم كن به حالت سجده بروم. كمكش كردم. پيشاني‌اش را بر خاك گذاشت و پر كشيد.

تانك داشت جلو مي‌آمد. مهمات‌ها ته كشيده بود. بايد خيلي دقت مي‌كرديم تا گلوله‌اي هدر نرود و صاف بخورد به هدف. محمد فاضلي، خيلي دقت كرد كه تانك را بزند، زد. تانك داشت مي‌سوخت...

محمد را ديدم كه ناگهان بلند شد و از خاكريز بالا رفت. گفتم كجا؟ گفت: خدمة تانك دارد مي‌سوزد. گفتم: خودت زدي. گفت: تكليف من زدن تانك بود، اما حالا مي‌بينم يك انسان دارد مي‌سوزد و تكليف من نجات اوست!

سهام با آن‌كه دختر بچه‏اي بيش نبود، غيرت و رشادت را از مادر بزرگ‏هاي خود به ارث برد. كوزه آبي به سر گرفته، به همراه دوستانش راهي رودخانه شدند تا آب بياورند. عراقي‏ها مزاحم آنان شدند و يكي از مزدوران بعثي با گلوله، كوزه دختران را بر سرشان مي‏شكست، سهام مثل شير مي‏غريد: «مگر شمر هستي؟!» اين حرف سهام براي بعثي‌هايي كه حرمت عرب‌ها را هم نگه نمي‌داشتند. سنگين بود. اين بار به جاي كوزه، پيشاني سهام هدف تير قرار گرفت. خبر شهادت سهام به سرعت پخش شد. غيرت مردم هويزه آنان را تحريك كرد تا اين بار مردم كاسه و كوزه كه هيچ، بند و بساط زورگويي آنان را جمع كنند. فرداي آن روز، دهم مهر، پايگاه مزدوران سقوط كرد و بعثي‌ها با خفت فرار كردند.

چند روز بعد دستور مي‏رسد كه مردم بايد هويزه را ترك كنند. خيلي سنگين بود، اما چاره نداشتند؛ چرا كه خطر در كمين بود. آنان كه بايد مي‏رفتند، دل­شكسته و غمگين خانه‏هاي خويش را رها كردند و جز جوانان و نوجوانان و عده‏اي پيرمرد و پيرزن و افراد بي‏بضاعت كسي نماند. مهاجرين رفتند تا خبر مقاومت مردانه مردم هويزه را به ديگران بدهند و بازماندگان ماندند تا حماسه بيافرينند. هويزه خلوت شده بود و مي‌رفت تا حماسه‌اي بيافريند.

از شهرهاي اطراف نيروهاي كمكي مي‏رسد. كم كم سپاه هويزه سازمان­دهي و منظم مي‏شود. عمليات‏هاي شناسايي انجام مي‏گيرد. در همان روزهاي اول، 25 آبان، حصر سوسنگرد شكسته شد. دو روز بعد، 27 آبان­، سيد حسين علم‏الهدي با عده‏اي دوستان اهوازي خود، كه از دانشجويان پيرو خط امام بودند، وارد هويزه شدند، تا جاودانه تاريخ شوند.

 

از فرداي ورودشان مقدمات عمليات‏هاي ايذايي را شروع كردند. بچه‏ها در استتار كامل با چند كيلومتر پياده‏روي، تا قلب دشمن جلو مي‌رفتند. مين‏هاي هجده كيلوگرمي ضد تانك را در جاده مي‏كاشتند و برمي‏گشتند.

هفته دوم دي ماه سال 59 بود و بني‏صدر هم فرمانده كل قوا. دفاع و بازپس‏گيري خاك، كم‏ترين توقع مردم از بني‏صدر بود. فرمانده‌هان ستاد مشترك ارتش، يك عمليات چهار مرحله‏اي را طراحي كردند.

مرحله اول عمليات براي آزادسازي جفير و پادگان حميد، صبح روز پانزده دي شروع شد، اما ناقص ماند. مرحله دوم، فرداي آن روز ساعت هشت صبح آغاز شد. نيروها به طرف پادگان حميد و جفير حركت كردند، اما آتش دشمن شديد بود و عمليات متوقف شد. علم‏الهدي و يارانش خبري از عقب‏نشيني نيروهاي زرهي خود نداشتند. آنها در محاصره كامل تانك‏هاي دشمن قرار گرفتند. كمبود آب، غذا، مهمات، تجهيزات و بالأخره نيروهاي عاشورايي و كربلايي حسين علم‏الهدي و يارانش مردانه ايستادند و به شهادت رسيدند و بدن مطهرشان در زير تانك‏ها له شد تا جاودانه گردد.

يك سرباز عراقي مي‏گويد: «در محله‏اي كه ما مستقر بوديم، يك پيرزن و پيرمرد باقي مانده بودند و روزي يك بار براي گرفتن غذا نزد ما مي‏آمدند. يك روز كه به مقر آمده بودند، يكي از افسران ضد اطلاعات وارد مقر شد و آن دو را ديد. پرسيد: «چرا به اينها غذا نمي‏دهيد؟» از مقر يك گالن نفت آورد و روي پيرزن خالي كرد. بعد كبريت زد. پيرزن در آتش مي­سوخت، جيغ مي‏كشيد و سرانجام بر زمين افتاد و ذره ذره سوخت. پيرمرد ضجه مي‏زد. ستوان او را كشان‏كشان تا رودخانه برد. دست و پايش را با سيم تلفن بست و او را در رودخانه انداخت. آخرين بار پيرمرد را ديدم كه چند بار در رودخانه بالا و پايين رفت و بعد ناپديد شد.»

با عزل بني صدر از فرماندهي كل قوا، عمليات بيت‏المقدس با رمز «يا علي‏ابن‏ابي‏طالب(ع)»، انجام شد و روز هجدهم ارديبهشت 61، رزمندگان اسلام دشمن را مجبور به عقب‏نشيني كردند. هويزه خيلي خوشحال شد كه به دامان سرزمين ايران بازگشت و امروز هويزه خوشحال است كه در آغوش خود پيكر قطعه قطعه شده حماسه آفريناني چون علم‌الهدي را دارد.

اما هويزه و مقبره شهداي آن را اگر هم تا حالا نديده‌ بودي، مي‌دانستي كه آنجا آرامگاه علم‌الهدي و دانشجويان همرزمش است. زيارتي و راز و نيازي و غبطه‌اي است و... بيرون كه مي‌آيي روبه‌رو سايباني مي‌بيني. جلوتر كه مي‌روي تعدادي قبر مي‌بيني در چند رديف زير سايبان، روي قبرها را مي‌خواني اسم‌ها همه بومي و سن‌ها از نوجوان چهارده پانزده ساله تا پيرمرد شصت هفتاد ساله. پرس‌وجو كه مي‌كني مي‌گويند اجسادشان را پس از هفده ماه، از زير آوار بيرون كشيدند؛ در حالي كه خانواده‌هايشان هم از سرنوشت‌ آنان خبر نداشتند. از آنان نيز خبري بگير...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 9:49  توسط راوی  |